+ عیدانه
عیدانه :
بهار آمد
ارمغانش بوی سبزه / بوی کاج
پر شده خلوت تنهایی من
با نوای بلبلان
همدمم باش ای دوست
در رقص چمنزار
نوروز 89 بر همگان مبارک باد
گلستان :
مادرم
دوست داشتم
زیر هر گام استوارت
گلی میکاشتم
تا گلستانی شود ماندگار
از ایثارهای تو
اسیری:
نگاه درخشانت
بارقه الماس است
چه دلنشین است
اسیری چشمان تو
+ Haleloya !!!
در آستانه ی میلاد اسوه مهربانی مسیحیان
برای عیســــــــــــی (ع) : Haleloya !!! زخمهایت بر سر و چشمان من خونابه هایت را با من تقسیم کن و تاج افتخارت را هم آن هنگام که جبراییل نالید و به یقین یهودا نیز در زجر تو گریسته است و بر نگون بختی خویش
+ گل فشانی
در سرای پاک تو , جانفشانی کرده ام
با گلان باغچه, مهربانی کرده ام
چشم من از خاک تو توتیایی می شود
با خیال چشم تو , شادمانی کرده ام
سر به خاک کوی تو عاقبت ساییده ام
باغ صاحبخانه را , پاسبانی کرده ام
سالهای بی تو چه با تباهی طی شده
آمدی و پای تو گل فشانی کرده ام
...
و این دو بیت هم:
امروز هوا چه شاعرانه شده است ! ایوان دلم پر از ترانه شده است پژواک نگاه ساده ات در دل من ... آغاز دوباره را بهانه شده است
+ سخن بزرگان
مناقب العارفین:
چندین گاه ,
گرد خوان کریمان و پادشاهان میگردی و دم میجنبانی ,
اّخر هیچ استخوان پاره ای
ویا نان ریزه ای
به تو نرسید ؟
مقامات شیخ الاسلام:
خواجه بها’الدین نقشبند را... پرسیدند که :
سلسله شما به کجا میرسد؟
فرمود : از سلسله کسی به جایی نمی رسد!
بهارستان :
طبیبی را دیدند, که هر گاه به گورستان رسیدی ردا در سر کشیدی .
از سبب اّنش سوال کردند!
گفت : از مردگان این گورستان شرم همی دارم ,
بر هر که میگذرم , ضربت من خورده است ,
و در هر که می نگرم از شربت من خورده است .!
خواجه عبدالله انصاری:
فریاد از معرفت رسمی
واز عبادت عادتی
و از حکمت تجربتی
و از حقیقت حکایتی
+ سلام بر تو
سلامی چو بوی خوش آشنایی
به پهنای قلب و دل آریایی
به چشمه , به قرآن , به صاحب زمان
که بویش مصفاست در هر مکان
به آرش به رستم دراین سرزمین
حماسه , دلیری , در ایران زمین
به دریای دل های پر التهاب
به عشق و به عرفان , به آتش ، به آب
به تار و به تنبور و ضرب و به دف
که برده ست شور هم ز سر هم ز کف
به صبح و به آواز , به مهتاب و شور
به برکه , به ماهی , به آبی و نور
به آن اولین پرتو اشتیاق
به گلهای رنگین و زیبای باغ
به لاله , چمن , بلبل و سروناز
به عشق الهی به وقت نماز
…
سلامم به تو هموطن ، روز و شب
تو هستی برایم نشانی ز رب
+ قصه ی دیروز
دلی دارم بسی تنگ است
در این دنیا فقط جنگ است
نمی خواند کسی دیگر
برایم قصه ای آخر
فقط یک اسب سرخورده
که گشته پیر و پژمرده....(عمو نوروز!)
کجایی تو عمو نوروز
که گویی قصه ی دیروز
دلم می خواهد آرش را
و سهراب و سیاوش را
بگو از سرخی آتش
کمان و تیر آن آرش
همان آرش که برنا بود
همان که تک به دنیا بود
یکی بود و یکی هم ماند
یکی بود و ولی کم ماند
....
بگو آخر عمو نوروز
بگو از قصه ی دیروز
+ ...
از ابوسعید ابو الخیر:
ما رفتیم و چهار چیز به شما میراث گذاشتیم:
رفت و روی - وشست و شوی - وجستجوی - وگفت و گوی .
تا شما بر این چهار چیز باشید:
اب در جوی روان باشد - و زراعت دین شما سبز باشد - و شما تماشاگاه خلقان باشید.
از صوفی نامه :
ادمی باشد که قیمت او یک لقمه بود
وادمی بود که قیمت او یک دینار بود
وادمی باشد که قیمت او هر دو جهان باشد
زیرا که:
مرد را به همت قیمت کنند نه به هیئت و صورت 
+ برای پریها
چشمهای هرزه بدیمن زشت
سرنوشتم را برای خود نوشت
پای نیلوفر به پای دیو بست
قلب پر مهر مرا آخر شکست
هر چه گفتم با دل من، تا نکرد
اعتنایی او به زاریها نکرد
مهربان داغ دل من راشنید
لطف و مهراو به سویم پر کشید
او که نیلوفر به پای دیو دید
برگ نیلوفر ز پای دیو چید
ابر رفت روی ستاره باز کرد
آن پری آسای غمگین ناز کرد
آخر آن اهریمن بد یمن زشت
غافل از آنکه دل من شد بهشت
در به در شد نامه را او بد نوشت
عاقبت آن بدرود کس هر چه کشت

